مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

6

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

داناتر و بعواقب كارها ، بيناتر بود . ملك ، پسر را به دو سپرد . چون پسر ده ساله شد ، در حكمت و ادب بپايهء رسيد كه در آن زمان ، كس با او مناظره كردن نميتوانست . آنگاه ملك ، پهلوانان حاضر آورده ، فرمود كه او را فنون سوارى و تيراندازى و تيغ بياموزند . آن هنرها نيز بياموخت ، چنان كه بر همه‌كس برترى داشت . روزى از روزها حكيم سندباد ، طالع ملكزاده را نظر كرده ، ديد كه ملكزاده تا هفت روز سخنى خواهد گفت كه آن سخن ، سبب هلاك او خواهد بود . درحال ، حكيم برخاسته ، نزد ملك رفت و آنچه كه از حكم ستارگان شناخته بود ، با ملك باز گفت . ملك پرسيد : اى حكيم ، چه تدبير بايد كرد و رأى صواب كدام است ؟ حكيم گفت : اى ملك ، رأى من اينست كه او را در نزهتگاهى بگذارى و آلات طرب و مغنيان به دو جمع‌آورى تا او بعيش‌ونوش ، اين هفت روز بگذراند . ملك ، كنيزكى خوبروى را كه از خاصان بود ، بخواست و پسر به آن كنيزك سپرده ، به او گفت : خواجهء خود را برداشته ، بفلان قصر شو و تا هفت روز نگذرد ، از قصر بيرون ميا . درحال ، كنيزك آستين ملكزاده گرفته ، بقصر اندر برد . و در آن قصر ، چهل غرفه و در هر غرفه ، ده تن كنيزكان ماه‌روى بود كه هر يكى يك‌گونه آلت طرب در كف داشت . هرگاه يكى از ايشان آلت طرب مينواخت ، از نغمه‌هاى نشاطانگيز او قصر برقص مىآمد . و در چهار سوى قصر ، نهرهاى روان و در كنار نهرها گونه‌گونه ازهار و درختان ميوه‌دار بود . ملكزاده را حسن و جمال بغايتى بود كه سخندان در وصف او حيران ميشد . چون يك شب در آنجا بسر بردند و كنيزك در حسن و جمال ملكزاده تأمل كرد ، فريفتهء جمال او شد و عشق او در دلش راه يافت . خوددارى نتوانست كرد . خويشتن را بپاى ملكزاده انداخت و راز خود آشكار كرد . چون ملكزاده اين حالت بديد و آن مقالت بشنيد ، با كنيزك گفت : انشاء اللّه وقتى كه در پيشگاه پدر حاضر شوم ، او را از اين ماجرا بياگاهانم تا ترا بخوارى و مذلت بكشد . درحال ، كنيز برخاست و رو بسوى ملك آورده ، گريان و خروشان ، خود